نورالدین جهانگیر پادشاه 

نورالدین جهانگیر پادشاه (1014-1037هـ) هم خود و هم بانوى تهرانیش نورجهان بیگم (م 1055هـ) شاعر و دوستدار شاعران و حامى آنان بوده‌اند. وى چه در دوران ولیعهدى و چه در عهد پادشاهى گروه بزرگى از شاعران را در شمار ستایشگران خود داشت. مانند نیاى خود بابُر «واقعات»حیات خویش را از زمان ولادت تا هنگام تألیف کتابى به‌نام توزک جهانگیرى یادداشت نمود اما نه به ترکى بلکه به فارسى، و بعضى از طبع آزمائى‌هاى ادبى خود را هم در شمار این واقعات درآورد.  

 

غزل و رباعى را بد نمى‌ساخت و به‌نام جهانگیر تخلّص مى‌کرد. در خدمت فیضى فیّاضى شاگردى کرده و زیردست میرزا عبدالریحم خانخانان برآمده بود. از او است:  

 

من چون کنم که تیر غمت بر جگر رسد

تا چشم نارمیده دگر بر دگر رسد

مستانه مى‌خرامى و مست تو عالمى

اسپند مى‌کنم که مبادا نظر رسد

در وصل دوست مستم و در هجر بى‌قرار

داد از چنین غمى که مرا سر به‌سر رسد

مدهوش گشته‌ام که بپویم ره وصال

فریاد از آن زمان که مرا این خبر رسد

وقت نیاز و عجز جهانگیر هر سحر

امید آنکه شعله و نور اثر رسد

   

 بیت‌هاى زیرین را در وصف کشمیر ساخته:  

 

شد مشکبو غنچه در زیر پوست

چو تعویذ مشکین به بازوى دوست

غزلخوانى بلبل صبح خیز 

تمناى میخوارگان کرده تیز

بهر چشمه منقار بط آبگیر 

 چو مقراض زرین به قطع حریر

بنفشه سر زلف را خم زده  

گره در دل غنچه محکم زده

   

و این بیت‌ها در وصف مجلسى است که همسرش نورجهان بیگم آراسته بود:  

 

دل افروز بزمى شد آراسته 

به خوبى بدان سان که دل خواسته

فگندند در پیش این سبز کاخ

بساطى چو میدان همّت فراخ

ز بس نکهت بزم مى‌رفت دور

 فلک نافه ی مشک بود از بخور

شده جلوه‌گر نازنینان باغ

رخ افروخته هر یکى چون چراغ

  

همسر محبوب جهانگیر پادشاه، نورجهان بیگم دختر اعتمادالدوله غیاث‌الدین محمد تهرانى از تبار خواجه ارجاسب امیدى رازى بود. هم شاعران را تشویق مى‌کرد و هم خود شعر مى‌سرود.  

 

شهاب‌الدین محمد شاهجهان 

شهاب‌الدین محمد شاهجهان (1037-1068هـ) پسر و جانشین جهانگیر در ذوق و دانش و ادب وارث پدر نیاکان خود بود. به معمارى و هنرهاى ظریف دلنمودگى بسیار نشان داد. عمارت تاج محل دراگره که براى آرامگاه زن محبوبش ممتاز محّل دختر آصف‌الدوله (برادر نورجهان بیگم) ساخته و خود نیز در آن مدفون است، از شاهکارهاى فنّ معمارى در جهان است. وى در شعر و دانش شاگرد قاسم بیگ تبریزى و حکیم دوائى گیلانى و شیخ ابوالخیر و وحیدالدّین گجراتى بود. دربارش به‌وجود بسیارى از فاضلان و پزشکان و شاعران زمان آراسته بود. مى‌نویسند که شاهجهان در بخشش درم و دینار به شاعران بى‌اختیار بود چنانکه در پاداش قصیده‌اى از حاجى محمدجان قدسى به وزن او روپیه بخشید و از این راه پنج‌ هزار و پانصد روپیه نصیب شاعر شد.  

 

 پسر و ولیعهد شاهجهان، داراشکوه ( م 1069هـ) نویسنده و شاعرى فاضل بود، با عارفان و شاعران مصاحبت و معاشرت داشت. نوشته‌اند که به میرزا رضى دانش (م 1076) در پاداش بیت زیرین از غزلى:  

 

 تاک را سیراب کن اى ابر نیسان در بهار /  قطره تا مى‌تواند شد چرا گوهر شود

 

 صد هزار روپیه به رسم انعام بخشید و خود در جواب آن چنین سرود:  

 

 سلطنت سهل است خود را آشناى فقر کن /  قطره تا دریا تواند شد چرا گوهر شود

 

کوشش او در ترجمه ی اثرهاى عرفانى و حکمى هند به فارسى، به همّت خود یا به‌دست کسانى که برمى‌گزید، در حقیقت دنباله ی کار جلال‌الدّین اکبر در شناساندن میراث فکرى و ادبى و دینى هندوان به مسلمانان بود.  

 

اورنگ زیب عالمگیر پادشاه 

اورنگ زیب عالمگیر پادشاه (1069-1118هـ) آخرین پادشاه بزرگ از گورکانیان هند بود. وى منشى ماهرى بود و به دانش‌هاى ادبى وقوف تمام داشت. در دوران شاهزادگى و صوبه‌دارى دکن به شعر و ادب و معاشرت با شاعران توجه داشت، لیکن بعد از آنکه بر پدر عصیان ورزید و برادر خود داراشکوه را کشت، به شعر رغبتى و به شعرا توجهى نمى‌کرد و حتى به شاعران توصیه مى‌نمود که بعد از آن فکر شعر نکنند. با این همه در عهد او هنوز بازمانده ی شاعران پیشین و شاعران دیگرى که هم در عهد وى نام برآوردند در هند بسیار بودند.  

 بعد از اورنگ زیب با آنکه دوران ضعف سلسله ی گورکانیان هند آغاز شد، درخت تناور فارسى همچنان بارورى داشت و هندوستان به‌وجود شاعران متعددى که نامشان زینت‌بخش تذکره‌هاى متعدد هندى است آراسته بود، و گذشته از آنان شاعران استادى مانند واله داغستانى و محمدعلى حزین و نظایرشان هنوز هوس گلگشت هند داشتند و از ایران زمین بدان سامان رخت اقامت مى‌کشیدند. شاهان گورکانى هم با همه دشوارى‌ها که در کار حکومتشان پدید آمده بود، نه از یاورى‌هاى خود به شاعران پارسى‌گوى باز مى‌ایستادند و نه از پرداختن به شعر و ادب پارسى. آخرین آنان بهادُر شاه ثانى (1253-1275 هـ) بود که در شعر «ظفر»تخلص مى‌کرد و این غزل از او است:  

 

بتى، سرکشى، کافرى، کج کلاهى

به رخ آفتابى به رخسار ماهى

معطّر کن مغز جان دو عالم 

به عنبر فشانِّى زلف سیاهى

نه در خاکسارى چو من بى‌نوائى

 نه در ناز و تمکین چو او پادشاهى

فگند از سر زلف آن ماه خوبان 

 ظفر بر من بى‌بضاعت نگاهى

 

 

tebyan  به نقل از سایت