درباره ی عشق(برای پسران)

در باب عشق

بخش سوم :

اما این نماد معنی را در حسن صورت دیدن یك استنباط كاملاً عرفانی و منوط به عشق عرفانی است. اما منظومه سرایان دیگر ادبیات فارسی چون نظامی در منظومه « خسرو و شیرین » بسیار با تحلیل زیبا و شگرف از بیداری عشق و بیدار شدن عشق را منوط به حسن صورت می داند. در آن جایی كه نقاش چیره دست و ماهر صورت خسرو را بر كاغذ رسم می كند و چون چشم شیرین به آن صورت می افتد می گوید:

به خوبان گفت كان صورت بیارید

كه كرده است این رقم پنهان مدارید

بیاوردند صورت پیش دلبند

بدان صورت فرو شد ساعتی چند

نه دل می داد از او دل برگرفتن

نه می شایستشی اندر برگرفتن

چو می دید از هوس می شد دلش سُست

چو می كردند پنهان باز می جست

 

اما صورت نزد عطار مفهوم دیگری را می رساند، عطار ماهیت را در صورت جستتجو نمی كند بلكه جاودانگی ماهیت را نیز مبادی عشق می پندارد چنانچه این حكایت مدعای این حالت است.

 

دردمندی پیش شبلی می گریست

شیخ ازو پرسید كاین گریه ز چیست

گفت شیخا ! دوستی بود آن من

كز جمالش تازه بودی جان من

وی بمرد و من بمیرم از غمش

شد جهان بر من سیاه از ماتمش

شیخ گفتا شد دلت بی خویش ازین؟

خود نمی باشد سزایت بیش ازین

دوستی دیگر گزین این بار تو

كه نمیرد هم نمیری زار تو

دوستی كز مرگ نقصان آورد

دوستی را از غم جان آورد

هر كه شد در عشق صورت مبتلا

هم از آن صورت فتد در صد بلا

 

این بینش عرفانی در واقع به کنکاش ماهیت و درک و حس کردن حقیقت استوار است. از اینرو نزد برخی از عرفا مفهوم صورت به عنوان یک امر زیر ساختی و زیر بنائی و محسوس برای درک حقیقت تلقی نمی شود.

 

چون صورت خود الگوی تجملات است یا به عباره دیگر صورت یک قرار داد زمان می باشد. اما این را باید دانست که « صورت » در کثرت آرأ به اشکال گوناگونی تبلور می کند مانند این که برای مجنون گفتند که در شهر دختران زیبا روی زیادی وجود دارند لیلی که این قدر زیبا نیست که او را دوست می داری مجنون برای شان می گوید: شما چون مجنون نیستید این حرف را می زنید، این رویارویی مجنون با عده یی را مولانا در مثنوی بصورت بسیار زیبا بیان می دارد اما از دیدگاه جامعه شناسانه الزامی است تا بر حسب تبیین جوامع از همدیگر و جغرافیای فرهنگ ها مقیاسی و تبلور عشق را در قالب حماسه ها، داستان های عشقی، و در کل در آثار ادبی به بررسی گرفت این مبحث مهم یعنی ( تبلور عشق برحسب تبئین جوامع ) را در نوشته های بعدی من به گونه مفصل واگذار می کنم.

 

در اخیر این نوشته سخنان عنصرالمعالی در قابوس نامه در باب عشق مملو از جذابیت خواهد بود او می گوید:

1. بدان ای پسر، که تا کسی لطیف طبع نبود عاشق نشود، از آن چه عشق از لطافت طبع خیزد و هر چه از لطافت خیزد، بی شک لطیف بود، چون او لطیف بود، ناچار در طبع لطیف آویزد، تبیینی که جوانان بیشتر عاشق شوند از پیران ؟!

2.  

3. اما تو جهد کن تا عاشق نشوی؟ اگر گران و اگر لطیف، از عاشقی بپرهیز، که عاشقی با بلاست خاصه به هنگام مفلسی که هر مفلسی که عاشقی ورزد، معاینه در خون خویش سعی کرده باشد. خاصه پیر باشد، که پیر را جز به سیم غرض حاصل نشود.

4.  

5.  

6. پس خویشتن را نگاه دار و از عاشقی پرهیز کن، که بی خودان از عاشقی پرهیز نتوانند کردن، از آن چه ممکن نگردد که به یک دیدار کس بر کس عاشق شود، نخست چشم بیند، آنگه دل پسندد، چون دل را پسند افتاد، طبع بدو مایل شود، طبع مایل گشت، آنگاه دل متقاضی دیدار او باشد.

7.  

8.  

9. اما دوستی دیگر است و عاشقی دیگر در عاشقی کسی را وقت خوش نبود و بدان که در دوستی، مردم همیشه با وقتی خوش بود و در عاشقی دایم اندر محنت بود. اگر به جوانی عشق ورزی، آخر عذری بود. هر کس که بنگرد و بداند معذور دارد، گوید که جوان است. جهد کن تا به پیری عاشق نشوی، که پیر را هیچ عذری نباشد. چنانکه از مردم عام باشی، کار آسان تر بود. پس اگر پادشاه باشی و پیر باشی، زینهار تا از این معنا اندیشه نکنی . . . تا در طریق سیاست و حشمت خلل راه نیابد.) این سخنان عالمانه عنصرالمعالی خطاب به پسرش گیلان شاه بود.

10.                  پایان