چو یار ناز نماید شما نیاز کنید

در باب عشق

بخش دوم :

یكی دیگر از خصیصه های عشق های حقیقی گرایش آن ها به تازه تر شدن، شدید شدن، و شعله ور شدن آن می باشد حضرت مولانا می گوید:

عشق زنده، در دوران و بصر

هر دمی باشد ز غنچه تازه تر

عشق آن زنده گزین، كو باقیست

كه شراب جان فزایت ساقیست

عشق آن بگزین كه جمله انبیا

یافتند از عشق او كار و كیا

 

در نزد بیدل نیز شعله ور بودن و طغیان عشق و تازه بودن آن کثیری از معانی و معرفت ها را به او بخشیده است. اما این مسأله بسیار مهم است که در مراحل سلوک عرفانی تجربه های عشقی نظر به پیمودن پله های سلوک شکل می گیرد.

و مولانا در جای دیگر عشق های زمانی را و عشق هایی كه فاقد بقا اند را عشق مرده گان توجیه می كند و می گوید:

زان كه عشق مرده گان پاینده نیست/زان كه مرده سوی ما آینده نیست

گر چه من خود ز عدم دلخوش و خندان زادم/عشق آموخت مرا شكل دیگر خندیدن

اما در این جا رابطه عشق و غم را باید تا حدی كاوید. بدون شك لازمه عشق و لازمه طبیعی آن غم و انده است و این اندوه بیشتر از فراق و از جدایی ها و از لطافت طبع عاشق و تلخكامی هایش الهام می گیرد. حافظ می فرماید:

 

تا شدم حلقه به گوش در میخانه عشق/هر دم آید غمی از نو به مباركبادم

 

مولانا نیز پرچم غم را با پدید آمدن عشق بلند می كند و می گوید:

 

گر چه من خود ز عدم دلخوش و خندان زادم/عشق آموخت مرا شكل دیگر خندیدن

 

«عشق وقتی نزد معشوق می رود، معشوق را زیبا فربه می كند، وقتی نزد عاشق می آید او را زرد روی و لاغر می كند. به همین قیاس باید بگوییم كه عشق در دو چهره دیگر هم ظاهر می شود. وقتی نزد معشوق می رود خنده می آورد، وقتی نزد عاشق می رود، گریه می آورد. وقتی در دل معشوق می نشیند طرب افزاست، وقتی در دل عاشق می نشیند غم می افزاید اما نه این غم و آن طرب، هیچ كدام معنی خنده و گریة كه «حادث اند» و «عارض اند» و گاهی بر روی لب و چهره می نشیدند و گاهی بر می خیزند نیست»از این رو معشوق محرك عاشق است. محرك بر انگیختاندن غصه و اندوه و فراق او است. عاشق تمام هستی اش را به معشوق واگذار می كند و معشوق تمام هستی اش می شود. مولانا می گوید:

در غم ما روزها بی گاه شد

روزها با سوزها همراه شد

روزها گر رفت، گو رو باك نیست

تو بمان ای آن كه چون تو پاك نیست

 

تفاوت میان عاشق و معشوق:

در نزد حافظ عاشق نمادی از نیازها است كه هستی اش ( یعنی دل اش) در دام های معشوق افگنده شده و معشوق نیز جلوه ئی از ناز است كه همواره با عاشق از در ناز پیش می آید: حافظ می فرماید:

 

میان عاشق و معشوق فرق بسیار است/چو یار ناز نماید شما نیاز كنید

میان عاشق و معشوق هیچ حائل نیست/تو خود حجاب خودی حافظ از میان برخیز

اما در جای دیگر حافظ در عشق عرفانی اش، خود را و «گناهان» خود را حجابی میان عاشق و معشوق می پندارد چنان چه می گوید:

 

میان عاشق و معشوق هیچ حائل نیست/تو خود حجاب خودی حافظ از میان برخیز

 

این را باید عشق عارفانه تلقی كرد. عشق در نزد مولانا مفهوم یك نوع رابطه و یك نوع شیوه نائل آمدن زود هنگام به حقیقت را تداعی می كند. مولانا خوف و ترس را در تقابل عشق قرار می دهد او می گوید:

 

زاهد با ترس می تازد به پا/عاشقان پران تر از برق و هوا

 

و حافظ می گوید:

زكنج صومعه حافظ مجوی گوهر عشق/قدم برون نه اگر میل جستجو داری

 

اما در این جا باید به تمركز را بر نقش صورها در ایجاد و ثمر یك عشق كرد، اصولاً نزد صوفیان و عرفا صورت مفهوم وسیع و گسترده ئی و نمادی از معانی را افاده می كند، چنان چه او حدالدین كرمانی در یك رباعی مشهور می گوید:

 

زان می نگرم به چشم سر در صورت

زیرا كه ز معناست اثر در صورت

این عالم صورت است و ما در صوریم

معنا نتوان یافت مگر در صورت

 

ادامه دارد...