بنده عشقم و از هر دو جهان آزادم

در بـاب عشـق ...

بخش اول :

حرف از جهان عشق است. جهانی كه همواره در یك تصادف و برخورد با شكنجه ها، و فراق ها و اندوه ها گوهر اخذ می كند و به قوای فضایل مبدل می شود و هیچگاه اهریمنان و غارت گران بیرونی قادر نیستند تا آن را از هم گسیخته سازند. یا عشق را باید زلزله تلقی نمود كه نه به خواست كسی می آید و نه هم به خواست كسی می رود. كوزه عشق، هستی عاشق را آب می دهد و حریم دل و خلوتگاه روح را از حواس می زداید و انسان عاشق با ماهیت ها همگام است و امید وصال به هجران اش یك مضمون دیگر می بخشد حضرت محمد(ص) می فرماید :« پروردگار دانا آن قلب پاك را دوست همی دارد كه كانون عشق و عفت و صمیمیت و یك رنگی است.» در واقع طغیان عشق را باید لطافت نفسی و خواب بودن حواس توجیه كرد. در ابتدا این مبحث خوب است فرموده مولوی را در باب عشق آورد چنانچه او می گوید:

هر چه گویم عشق را شرح و بیان/چون به عشق آیم خجل باشم از آن

 

پس عشق خود فراتر از شرح و بیان است اما پژوهش در این باب كه مفصلاً عمق مسأله را با نگرش های بزرگان ما خواهد كاوید عاری از فضل نیست. این كه عشق واقعاً چیست و چه گونه تاثیراتی را بالای عاشق می گذرد حضرت خواجه عبدالله انصاری پیر هرات چنین می فرماید: عشق دردی است كه او را دوا نیست و كار عشق هرگز به دعا نیست. عاشق هم آتش است هم آب و هم ظلمت است و هم آفتاب»

اما آتشی، عشق است كه صیقل دهندة انسان و ماهیت انسان را بسوی فضایل و كمالات سوق می دهد حضرت حافظ می فرماید:

آتش آن نیست كه از شعله ی او خندد شمع/آتش آن است كه در خرمن پروانه زدند

 

و بدون شك چنین است یعنی، آتش عشق آن آتشی نیست كه از شعله ی آن، شمع دهان به خنده می گشاید، بلكه آتش عشق، آن آتشی است كه در خرمن هستی پروانه زدند و هستی او را در یك آن سوختند. و عشق حقیقی تنها احساس سیری و مستغنی از عشق را نمی كند و همواره هستی اش در پی عشق می سوزد و از آن تلخ كامی های عشق به گونه ای شادكام بر می آید یا به قول ژان ژاك روسو« ما از دردهای عشق یك نوع لذت احساس می كنیم ». اما این نعمت الهی یعنی عشق به قول مولوی « عشق اسطرلاب اسرار خداست» و به گونه ی اختیاری ما قادر نیستیم تا در مقام كسب آن باشیم به قول حضرت حافظ:

می خور كه عاشقی نه به كسب است و اختیار/این موهبت رسید ز میراث فطرتم

 

مقام عقل و حاكمیت آن در برابر عشق و در تقابل با آن در مقیاس صفر قرار می گیرد. یعنی عقل توان تداخل و نوعی تقدم اش را از دست می دهد. حضرت حافظ می فرماید:

در نظر بازی ما بی خبران حیران اند

من چنینیم كه نمودم دیگر ایشان دانند

عاقلان نقطه پرگار وجود اند ولی

عشق داند كه در این دایره سرگردانند

 

و حضرت سعدی نیز با یك نگرش دیگر چنین می فرماید:

حدیث عقل در ایام پادشاهی عشق/چنان شده است كه فرمان حاكم معزول

مولانا نیز می گوید:

عقل در شرحش چو خر در گل بخُفت/شرح عشق و عاشقی هم عشق گفت

یعنی تنها خود عشق قادر است تا عشق را شرح دهد و عقل از آن قاصر است.

پس عشق را تنها می توان در درون یك دایره خاصی توجیه كرد و به هیچ وجه نمی توان مفهوم حقیقی آن را به گونه ای در اشتراك دانست و بر آن مدعیانی پیدا شوند حضرت مولانا می فرماید:

تو شهوت خویش را لقب عشق دهی/از عشق تو تا عشق رهی بسیار است

 

مولانا در جایی دیگر نیز عشق را از نخستین گام های آن این گونه توجیه می كند و می گوید:

عشق از اول چرا خونی بود/تا گریزد هر كه بیرونی بود

و مولانا عشق های شهوانی كه از پی تجملات و رنگ ها است را ننگ می پندارد. همان گونه كه در جهان بیرون از عشق پیروی از عقل منطبق و مستلزم آزادی های انسان است در جهان درون عشق نیز پیروی از نگرش فردی و شیوه بیان آزاد خارج از یك سلسله مقررات و آزادانه به معشوق منطبق آزادی است حافظ می فرماید:

فاشی می گویم و از گفته خود دل شادم/بنده عشقم و از هر دو جهان آزادم

داستان موسی و شبان در مثنوی حضرت مولانا بهترین نمونه در باب نزاع عشق آزاد است، نزاع بیان و شرح آزاد و احساس مالكیت بر معشوق است كه خوی لطیف عشق عاشق با معشوق مهربان و زیبا است. در آن جا شبان در مقیاس عشق اش به معبود اش به خالق اش و به معشوق اش او را می پرستد و به تناسب معرفت اش معشوق اش را با لحنی آزاد می ستاید. و در عشق چنین است و هیچ گونه مانع و مقرره یی وجود ندارد تا ستایش آزاد انسان را به خصومت به ارباب «الله» پنداشته گردد. مولانا عبدالرحمن جامی (رح) در یك شعر ناب چنین می فرماید: كه در باب نظر من و ادعای من در مورد كثرت گرایی صوری و معنوی عشق و تنوع معرفت ها را تداعی می كند.

آن كسی كه لبت دیده تو را جان گفته است

و آن كسی كه رخت، مهر درخشان گفته است

القصه جهان حسن تو بسیار است

هر كس ز تو هر چه دیده است آن گفته است

 

و بدون شك فرموده های حضرت جامی ادعای ما را در باب نگرش عاشقان به معشوقان تصدیق می كند. و هر كسی تصویر و نماد و بیان مستقل از معشوق اش را دارد. و داستان موسی و شبان بیانگر چندین اصل مهمی است كه یكی از آن ها شیوه آزاد در بیان عشق است. و هیچ كس نمی تواند مدعی شود كه معرفت از معشوق و عشق به او باید در یك مقیاس و در یك سطح و تحت یك سلسله مقررات قرار داشته باشد. وصال عاشق فراتر از همة لذایذ و عمیق تر از كنه همة پدیده ها می باشد. بزرگانی چون خواجه عبدالله انصاری (رح) وصال را فراتر از بهشت می پندارند و آن را به همه ی چیز ها مقدم می داند چنان چه می فرماید:

روز محشر عاشقان را با قیامت كار نیست

كار عاشق جز تماشای جمال یار نیست

از سركویت اگر سوی بهشتم می برند

پای ننهم گر در آن جا و عده دیدار نیست

 

و بدون شك این فراق ها و تلخكامی های عشق است، این همه هجران كشیدن، و جدایی گزیدن است كه انسان ها را در پله های نردبان بسوی معرفت با ماهیت ها رهنمون ساخته است وقتی حافظ می گوید:

« درد عشقی كشیده ام كه مپرس/زهر هجری چشیده ام كه مپرس»

 

خود نمایانگر دردها، هجرها، جدائی ها و تلخكامی ها بوده است و این همه پدیده ها نه تنها غریزه و نفس و حواس را به سوی فضایل و لطیف بودن سوق دادند بكله آن ها را به مقام هایی رساند ه اند كه فراتر از معرفت و درك و حس اشخاص معمولی است چنانچه حضرت حافظ می گوید:

همچو حافظ غریب در ره عشق/به مقامی رسیده ام كه مپرس

 

ادامه دارد ...